جوونچه
 
جوانان قشرمهم جامعه هستند . (مقام معظم رهبری)

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَيهِ و عَلي آبائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِي کُلِّ سَاعَهٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِيهَا طَوِيلا

 

زندگینامه شهید مهدی زین الدین



بعد از سخنرانی، آقا مهدی گفت: «چون باید به کارها برسم، برادر «مهدی محب» به جای من از شما بیعت خواهد گرفت. بیعت با ایشان، بیعت با حضرت امام است.»

بعد از سخنرانی، «فرمانده آزاده، آماده ایم آماده» شعاری بود که از حلقوم بچه ها به آسمان می رفت.

بچه ها به مرخصی رفتند. پس از پایان مرخصی، یاران با وفای امام با «150» نیروی تازه نفس بازگشتند و به این ترتیب می رفت که عملیات «محرم» آغاز شود.

عملیات خیبر، عملیات بسیار دشواری بود. در آن عملیات، من بی سیم چی گردان سیدالشهداء بودم که در انتهای جزیره جنوبی مجنون عمل می کردیم. فرمانده گردان ما شهید «مصطفی کلهر» بود. من به اقتضای مسئولیتم در گردان، پا به پای برادر کلهر پیش می رفتم.

در دو- سه روز اول عملیات، به محاصره دشمن درآمدیم. پشت سر ما هم باتلاق بود و عبور و مرور غیرممکن. با شدت گرفتن درگیری، فشار زیادی به گردان ها وارد شده بود. از بی سیم صدای فرماندهان گردان ها را می شنیدم که چگونه تقاضای نیرو و تسلیحات می کردند. هیچ راهی برای کمک رسانی نبود.

وضع رقت باری داشتیم. کوه اگر بود چکه چکه آب می شد! گاه صدای چند فرمانده گردان با هم از بی سیم شنیده می شد که کمک می خواستند. بعد از این که امیدشان از همه طرف قطع می شد، با شهید زین الدین تماس می گرفتند. او هم با همان آرامش مخصوص به خود، جواب یک یکشان را می داد. آن وقت آنها با قوت قلبی که از سخنان فرماندهشان می گرفتند، تا پای جان مقاومت می کردند.

شهید مهدی زین الدین در اولین سخنرانی اش بعد از عملیات، در مقر انرژی اتمی گفت: «فرماندهان گردان های ولی عصر (عج)، امام رضا (ع)، موسی بن جعفر (ع) و سیدالشهداء(ع) تا جان در بدن داشتند، زیر ضربات خرد کننده دشمن که آهن را آب می کرد، مقاومت کردند و از دستورات فرماندهی اطاعت نمودند.

آنها می دانستند تا لحظاتی دیگر شهید، اسیر و یا مجروح می شوند. وضعیت خط آن قدر اضطراری و نومیدکننده بود که از بی سیم می شنیدم که می گفتند: دیگر کسی زنده نمانده است. تنها مانده ایم. الان تانک ها از روی بدن ما عبور می کنند. آخرین پیام فرمانده گردان ها قبل از شهادت این بود که سلام مرا به امام برسانید. به حضرتش بگویید ما تا آخرین قطره خونمان مقاومت کردیم.»

آقا مهدی وقتی حال فرماندهان گردان ها را وصف می نمود، انگار کوهی از غم بر چهره اش نشسته است و از شدت ناراحتی زار زار گریه می کرد.


 

نمی گفت نمی شود

یک از ویژگی های بارز شهید مهدی زین الدین تبعیت از فرماندهان بود. بعضی از عزیزان بودند که وقتی فشار دشمن زیاد می شد و نمی توانستند به پیشروی ادامه دهند، می گفتند: فلان منطقه قفل شده و نمی توان آن را فتح کرد. اما آقا مهدی برعکس همه می گفت: «ما مقدمات کار را فراهم می کنیم، خط را می شکنیم و پیش می رویم، خواه پیروز شویم و خواه شکست بخوریم. ما مطیع ولی امر هستیم و مکلف به اجرای فرامین او می باشیم.»

 

 

سخنان او خود به خود در دیگران اثر می گذاشت و اگر کمترین ابهامی بر ایشان وجود داشت، از بین می رفت و همه با هم متحد شده و عملیات را انجام می دادند.

 

لیلی مجنون

با تمام وجود به حضرت امام(ره) عشق می ورزید. هنگامی که سخنان ایشان را از تلویزیون می شنید، محو تماشای چهره امام می شد و لبخند خاص بر لبانش می نشست و اشتیاق به امام در نگاهش موج می زد و وقتی سخنی از امام به میان می آمد، گوش جان به آن می سپرد.

در عملیات خیبر، بعد از فتح جزایر جنوبی و شمالی مجنون، عملیات به اصطلاح نظامیان، گره خورده بود. در نزدیکی صحنه عملیات، یک فرودگاه نظامی وجود داشت که به دشمن این امکان را می داد تا بتواند به راحتی از نیروهایش پشتیبانی کرده و مواضع نیروهای ما را زیر آتش بگیرد.

از طرفی دیگر، به علت باتلاقی بودن زمین جزیره، امکان ترابری و پشتیبانی برای ما نبود. وضعیت به صورتی درآمده بود که جنگیدن در آن واقعا دل شیر می خواست. انگیزه و تفکر مادی مسلما نمی توانست قدرت مقاومت و رویارویی با دشمن را به نیروهای ما در این جنگ نابرابر بدهد.

در همین موقعیت، پیامی با مضمون حفظ جزایر از طرف امام رسید. در این مرحله، شهید مهدی زین الدین چهره ای از یک سرباز وفادار و فداکار از خود به یادگار گذاشت. چهره ای از یک زاهد با ایمان در صحنه نبرد و یک سردار فاتح در جزایر مجنون، ایشان در این عملیات موفق شد برای اولین بار، جنگ در روز را امتحان کند.

 

پاسداربازی در نیاورید!

معمولا بعد از هر عملیاتی با محبت های حضرت امام(ره) روبرو می شدیم و فرماندهان به نمایندگی از رزمندگان اسلام خدمت ایشان می رسیدند. در بسیاری از موارد قبل از این که عملیاتی شروع شود، برای دست بوسی خدمت حضرت امام می رفتیم.

یادم هست در آن سفری که به همراه شهید زین الدین برای دست بوسی خدمت امام رفته بودیم، پس از آن که مشکلات را گفتیم و مسایل مختلف و از جمله مسایل شرعی را مطرح کردیم، حضرت امام پس از صحبت های فرماندهان، فرمودند: «ای کاش من هم یک پاسدار بودم.» سپس سفارش فرمودند که: «در امور تدبر کنید و با دقت کار کنید، شما رزمندگان اسلام هستید. چه بکشید و چه کشته شوید، پیروزید.»

 

 

 

وقتی فرمایشات امام تمام شد، برادرهادیگر تحمل نکردند و گرد امام حلقه زدند. یکی پای امام را می بوسید، یکی دست امام را می بوسید. یکی از برادرها گفت که پاسدار بازی درنیاورید.

امام را دیدیم که دستشان را به کمر شهید حسن درویشی زدند و فرمودند که «اشکال ندارد، پاسدار بازی در بیاورید. بگذارید راحت باشند.» ما این خاطره بسیار دلچسب را در ذهن داشتیم و با تمام وجود برای عملیات آمدیم. عملیات «فتح المبین» بعد از آن دیدا رانجام شد.


نوشته شده توسط 

لوگوي دوستان
لينک دوستان
تمامي حقوق اين وبلاگ براي جوونچه محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز مي باشد.