جوونچه
 
جوانان قشرمهم جامعه هستند . (مقام معظم رهبری)

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَيهِ و عَلي آبائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِي کُلِّ سَاعَهٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِيهَا طَوِيلا

 

 

عکس اول را در آورد: این پسر اولم محسن است.

عکس دوم را گذاشت روی عکس محسن: این پسر دومم محمد است، دوسال با

محسن تفاوت سنی داشت.

عکس سوم را آورد و گذاشت روی عکس محمد؛ رفت بگوید این پسر سومم..

سرش را بالا آورد، دید شانه های امام(ره) دارد می لرزد..امام(ره) گریه اش گرفته بود..

فوری عکسها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت:

چهارتا پسرم رو دادم که اشکتو نبینم..

همین..{-35-}{-35-}{-35-}

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳٩۳/٦/۳٠ توسط روژینافراهانی راد

 

افسران - بخداقسم قرارمان این نبود_شهیـد...

 

لباسهای خیس به تنمون سنگینی می کرد... 

ستون گردان پایین ارتفاع زیر پای عراقی ها بود.

همهمه ی بسیجی ها میان رعد و برق و شر شر باران گم شده بود...

حالا گونی هایی رو که عراقی ها پله وار زیر کوه چیده بودنداز گل و لای لیز

شده بود و اسباب دردسر...(ادامه دارد){-35-}



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٦ توسط روژینافراهانی راد

 

 

عاقـل کجاستــ ؟!{-35-}

تا که ببیند حسین مرا...{-35-}

حتـی میـان جَوِ مجازی رها نکـرد . . .{-35-}


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٦/٢٥ توسط روژینافراهانی راد

 

افسران - عرش شش گوشه... / ان شاالله در صورت تمایل در گروه کربلا عضو شوید

 

آیت الله بهجت (ره) می فرمایند: 

40 روز مانده به محرم چله ی گناه نکردن بگیرید تا سوز دل واشک چشمتان برای #سیدالشهــدا(ع) فراوان گردد{-35-}{-35-}{-35-}


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٠ توسط روژینافراهانی راد

 

افسران - خوابی که همسر شهید هسته‌ای دیده بود

«باران

سر قبر نشسته بودم …
باران می‌آمد. روی سنگ قبر نوشته بود: شهید مصطفی احمدی‌ روشن ...

از خواب پریدم

مصطفی ازم خواستگاری کرده بود ولی هنوز عقد نکرده بودیم.

بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم

زد به خنده و شوخی گفت: بادمجون بم آفت نداره ...

ولی یه بار خیلی جدی ازش پرسیدم: کی شهید می‌شی مصطفی؟ مکث نکرد، گفت: سی سالگی

 زمانیکه خاکش می‌کردیم باران می‌بارید ...»{-35-}{-35-}{-35-}


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩۳/٦/۸ توسط روژینافراهانی راد

 

 

نصر نوشت:قهر بودیم ، در حال نماز خوندن بود ..
نمازش که تموم شد هنوز پشت به اون ورنشسته بودم
کتاب شعرش و برداشت و با یه لحنِ دلنشین شروع کرد به خوندن
ولی من باز باهاش قهر بودم …!!!
کتاب و گذاشت کنار ، بهم نگاه کرد و گفت :
“غزل تمام ، نمازش تمام ،دنیا مات ، سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد”
باز هم بهش نگاه نکردم …
اینبار پرسید : عاشقمی؟؟ سکوت کردم …
گفت: “عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرت بورز …
بی تفاوت بودنت هر لحظه آبم می کند”
دوباره با لبخند پرسید : عاشقمی مگه نه ؟؟؟
گفتم : نـــــــه
گفت : ” لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری ..
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری ”
زدم زیرِ خنده … و رو بروش نشستم …
دیگه نتونستم بهش نگم وجودش چقدر آرامش بخشه …
بهش نگاه کردم و از ته دل گفتم :
خدا رو شکر که هستیلبخند{-35-}{-35-}{-35-}


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩۳/٦/۱ توسط روژینافراهانی راد

لوگوي دوستان
لينک دوستان
تمامي حقوق اين وبلاگ براي جوونچه محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز مي باشد.